خرید بک لینک
نخستین خبر خوش این روز، تولد پسری سالم و تندرست برای حمیدآقا بود. خداوند فرزندی به او عطا کرد که چون خودش زیبا و خوش‌چهره است. وقتی من و بانو برای دیدن قدم‌نو رسیده به منزل آقای مربی، پدر فیروزه‌خانم، رفتیم، نوزاد را در آغوش گرفتم؛ هرچه کوشیدیم چشمانش را بگشاید، میسر نشد و نتوانستیم نگاه نی‌نی کوچک را ببینیم.به برادرم تبریک می‌گویم و امیدوارم قدم این آقاپسر برایش سراسر خیر و برکت باشد. نورچشمی ما، عارف، دوم آذر به دنیا آمده و پسر حمیدآقا پنجم آذر. از او پرسیدم چه نامی برای فرزندش برگزیده است؛ گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 12:50

خاطرات شنبه 14 آذر ماه 1383 خورشیدی مصادف با 21 شوال 1425الف: شخصی:دیروز ظهر حمید آقا گوسفندی را قربانی کرده بود تا برای پسرش عقیقه کند و همه عموها و عمه ها،دایی ها و خاله های خودش و خانمش را ناهار دعوت کرده بود. ما هم ساعت سیزده و سی دقیقه رفتیم.هوا بسیار سرد و سوز زیادی داشت طبق روال معمول با موتور رفتیم.الان نزدیک ده سال می شود که در سرما و گرما با موتور به نقاط مختلف تردد می کنیم.بارها موتور در خیابان خراب شده است و مشکلات فراوانی برایم درست کرده است.امیدوارم بعد از مدت ده سال بتوانیم به امیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 12:50

پنجشنبه 14 آبان 1383دیشب آخرین مسابقه فوتبال را در عین شایستگی برای پیروزی دو بر یک باختیم. خیلی خوب بازی کردیم و دو ضربه پنالتی از نقطه دوم ویک ضربه پنالتی از روی نقطه اول را از دست دادیم! در بازی قبلی تا سه دقیقه به اتمام بازی دو بر یک جلو بودیم که در عین ناباوری و کمال بدشانسی در لحظات آخر دو گل خوردیم و بازی را سه بر دو باختیم. کتابخانه امسال تیم خوبی شده بود و حقش بیشتر از این بود؛ اما در دو بازی آخر بچه‌ها بی‌خود و بی‌جهت و با دست‌کم گرفتن حریف‌، بازی‌ها را واگذار کردند.دیشب آقای عیدیان میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

خاطره یکشنبه 17 آبان ماه1383هر آنچه را نپاید دلبستگی را نشاید.من هر چه می خواهم در مورد خانم طلایی صحبت نکنم نمی شود که نمی شود.هر کس ما را می بیندبدون درنگ در این مورد سوال می کند!همه شوکه شده اند و مانده اند که چه باید بکنند و علت این کار چه بوده است؟هر چه بوده و نبوده حقیقت ماجرا این است که هنوز کسی به علت واقعی ماجرا پی نبرده است.یکی می گوید تقصیر عکس اشتباه آیت الله مروارید بوده است،آن یکی می گوید آقای ثابت نیا موفق شده است دایی خودش حاج آقای کریمی را متقاعد نماید تا خانم طلایی را برکنار نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

خاطره – سه‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۳اتفاقات روز گذشتهدیروز عصر، نورچشمی‌ام عارف را به کلاس ژیمناستیک بردم. مربی از والدین خواست داخل سالن نمانند، چون حضورشان حواس بچه‌ها را پرت می‌کند. من هم از فرصت استفاده کردم؛ مدتی بود مادر را ندیده بودم، بنابراین برای دیدارشان به خانه رفتم. پیش از آن کمی نان و شیر خریداریم و به فلکه راهنمایی رفتم تا درباره گواهینامه‌ام که دو ماه از موعد تحویلش گذشته اما هنوز نرسیده بود، پرس‌وجو کنم. متصدی اداره پاسخ سربالا داد و گفت: «تا چهار ماه هم طول بکشد طبیعی است!»در قرن بیست‌وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

دیروز وقتی پشت میز کارم نشسته بودم، دوباره به وضعیت مخزن اسناد فکر کردم. سال‌هاست که این بخش با کمبود فرصتات دست و پنجه نرم می‌کند و من نمی‌توانم نسبت به امنیت اسناد بی‌تفاوت باشم. به همین خاطر نامه‌ای به آقای ترشیزی نوشتم و از ایشان خواستم چند نیاز ضروری را فراهم کنند: یک خط تلفن برای ارتباطات مخزن، یک دستگاه کامپیوتر برای ساماندهی کارها، قفل‌های الکترونیکی برای درهای ورودی و یک مأمور مراقب برای اتاق محققان. تأکید کردم که اگر این خواسته‌ها برآورده نشود، ناچارم مسئله را به ریاست محترم سازمان، جنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

خاطره ۲۱ آبان ۱۳۸۳ دیروز همگی افطار خانه‌ی مامان بودیم؛ خوشبختانه حال ایشان بهتر شده بود و این برای همه‌ی ما دلگرم‌کننده بود. پس از آن، کمی به کارهای اداری پرداختم. در خصوص سندی که از اصفهان ارسال شده بود، گزارشی خبری برای روابط عمومی سازمان تهیه کردم. نمونه‌ی مهرهای موجود در سند را به همکاران محترم بخش سپردم و گزارش نهایی را خدمت آقای ترشیزی تقدیم کردم.در زمان حاضر نیز از دفتر نشریه‌ی دانشور پنج سؤال تخصصی توسط جناب آقای دکتر برادران رفیعی ارسال شده بود. ایشان خواستند پاسخ‌ها آماده شود تا در نشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

که از 21 تا 27 آبان ماه یک سری خاطره نویسی بود که بیشترمسائل شخصی خودم بود مانند عید فطر و اتمام ماه مبارک رمضان و نذر و نیازهایی که با خود کرده بودم،تهیههایی که برای خانه کردم و جاهایی که همراه بانو رفته بودم و شیرین زبانی های نورچشمی عارف برای اینکه آیا در قرعه کشی برنده شدیم یا نه؟و اگر نه ،برای چی برنده نشدیم و از این حرفها که چندان مهم نبود و خیلی به آن نمی پردازم.در زمان حاضر صبح پیگیر کارهای مأموریت به شهر قم شدم.ابتداء گفتند ماشین برای روز شنبه درست شده است.من به حجت الاسلام فاکر زنگ زدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

شنبه ۳۰ آبان بود که ماجرای مأموریت قم برای تحویل اسناد حجت‌الاسلام فاکر آغاز شد. از همان روز ذهنم درگیر این سفر بود و پنجشنبه تقریباً تمام وقتم صرف هماهنگی‌ها شد؛ از گرفتن حکم مأموریت گرفته تا رفتن به اداره مرکزی آستان قدس برای تهیه‌ی خودرو و هماهنگی با حاج‌آقای فاکر و دفتر قم. گاهی با خودم فکر می‌کردم آیا واقعاً این حجم از کارهای اداری بر عهده‌ی من است، یا فقط به خاطر قولی که به ریاست سازمان داده‌ام، این‌گونه تلاش می‌کنم تا همه‌چیز بی‌نقص پیش برود. بعدازظهر پنجشنبه، پس از مدت‌ها یک فوتبال درست‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

خاطرات خود نوشت تحلیل خاطرات یک شهروند عادی و دیدگاه او در مورد مسایل مختلف جامعه بخش دوم: سفر به قم؛ بعد از قطعی سه ماهه اینتر نت فرصتی شد تا در زمان حاضر وبلاگ را به روز رسانی نماییم.در جامعه مدرسین قم، آقای صاحبکار (مسئول دفتر انتشارات) با لطف خود، فرصت ملاقات با حجت‌الاسلام والمسلمین فاکر را برای ما فراهم کردند. فضای دفتر بسیار ساده و به دور از هرگونه تشریفات بود. در طی نیم‌ساعت گفتگو با ایشان، درباره حساسیت‌های انتقال اسناد، نحوه نگهداری در مخازن سازمان و تهیه ویرایش‌های پشتیبان بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

قسمت سوم: ماموریت قم صبح که برای نماز بیدار شدم آقای جهانی از حال خرابش صحبت کرد و گفت: به هیچ وجه نتوانستم بخوابم و به خاطر مسمومیت دائم به خودم می پیچیدم و شب بدی را سپری کرده بود،اما خوشبختانه به تدریج حالش خوب شده بود.برای صبحانه شیرکاکائو و کیک خریداریاری کردیم.ساعت ده و نیم صبح برای ما صبحانه آوردند و می گفتند به پرسنل دفتر هر روز در این زمان صبحانه می دهند تا آنها که تا ساعت سه بعد از ظهر در محل خدمت هستند بتوانند تحمل نموده و سپس برای صرف ناهار به خانه بروند.فکر خوبی است اگر سایر اداراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

بعد از صبحانه آقای جهانی به دنبال ما آمد اسناد را به مخزن اسناد بردم و مقدمات کار آقای میریونسی برای ناهار و اسکان و ... را فراهم کردم.از شانس بد من آقای گلبن مجموعه دار مهم مطبوعات کشور در زمان حاضر مهمان گروه مطبوعات بود و آقای ترشیزی تمام هم و غم خود را برای برنامه های ایشان گذاشته بود در حالی که خود خانم مهاجرزاده می توانست این امور را انجام دهد ،خستگی سفر و حرص و جوش هایی که برای پذیرایی از مهمانان حاج آقای فاکر می زدم به هر حال ایشان نماینده مردم مشهد در شورای اسلامی و عضو جامعه مدرسین حوزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 10:14

یک شنبه 29 شهریور 1383امروز روز تولد آقا ابا عبد الله الحسین (ع) می باشد . امید آنکه بتوانیم مانند حسین بن علی (ع) و پدر بزرگوارش فکر و زندگی کنیم.دیروز بعد از ظهر ساعت 16:30 از خواب بیدار شدم و با سرعت فراوان خود را ملک آباد ر ساندم و درآنجا مقداری دفاتر ثبت عمومی، دفاتر اندیکا تور،دفا تری که کتاب امانت داده بودند را انتخاب و دو سه تا دفتر کلاسمان و دفتر اجارات سفید بود که آنها را کنار گذاشتم و گفتم لازم نمی باشد که آن ها را بیاوریم. ساعت ۱۸ آمدم خانه ،لپ نورچشمی عارف خیلی باد کرده بود و عجیب از آن چرک می آمد که هرچند وقت یک بار روی آن را بتادین می زنیم تا چرک آن خشک شود .پسر نازم خیلی مظلوم می شود وقتی که مریض می باشد و آدم با ورش نمی شوداین همان جوجوی پر شر و شور باشد!؟تیم ملی نوجوانان ۲ بر1 از قطر باخت و از رفتن به جام جهانی بازماند. دیروز را خانه بودم و مشغول تماشای تلوزیون بودم و کار خاصی برای انجام دادن نداشتم، مشکلات داخلی ایران ، گرانی نان و شیر و سایر اقلام مورد نیاز مردم، بحث بر سر کاندیداهای ریاست جمهوری از احزاب مختلف، قطعنامه آژانس بین المللی و ... از حوادث مهم روزهای اخیر می باشد.امروز صبح آقای حسامی رفت بانک چک دادم تا حقوق مرا هم دریافت کند متأسفانه امروز حقوق ها واریز نشده بود.این ماه عجیب به بی پولی برخورد کرده ایم و اوضاع مالی نابسامان گشته است.از موارد دیگر تهیه فرم گزارش کار برای بخش و توزیع آن بین همکاران می باشد تا از ماه آینده گزارش های خود را بر اساس آن ارائه نمایند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 14:04

شنبه ۸۳/۶/۲۸دیروز به اتفاق بانو و عارف رفتیم باغ وحشی، عارف عاشق شیرها شده بود و دائم با شیرها صحبت می کرد. نکته جالب آنکه یکی از شیرها کوچک تر و یال کوپالش سیاه بود و به شخصیت اسکار برادر شاہ شیر می خورد و آن یکی دیگر یال و کو پال زرد داشت و هیکل درشت تری داشت و به شخصیت شاه شیر یا به قول عارف بابای سیمبا می خورد مدت ها پشت میله ها ماند و با شیرینی خاصی که در کلامش وجود دارد با آنها صحبت می کرد و شیرها را مانند شخصیت توی داستان و کارتن تصور می کرد و با آنها دنیایی داشت علی رغم آنکه حیوانات دیگر مانند ببر، خرس، انواع میمون، گوزن ، کفتار، پلنگ ، سنجاب و --- وجود داشت علاقه چندانی به آنها نشان نمی داد و دلش می خواست فقط پیش شیرها باشد. شاید بیشتر از سه ساعت آنجا بود آخر الامر به زحمت و با چاخان زیاد او را راضی کردیم که از شیر ها دل بکند این اواخر به قدری خسته شده بودیم که قرار شد من و بانو نوبتی نفری یک ربع ساعت استراحت کنیم و یک نفر هم در محل شیرها همراه عارف ناز کوچک مراقب او باشد.ساعت ۳ از باغ وحشی آمدیم بیرون و به رستورانی در طرقبه رفتیم، ناهار سه پرس جوجه کباب سفارشی دادیم پرسی ۲۷۰۰ تومان در مجموعه ٨٦00 تومان پول ناهار با مخلفات آن را دادیم، خیلی رستوران شلوغ بود و متاسفانه خیلی معطل شدیم تا غذا را بیاورند عارف زیبای من خیلی گرسنه بود و نمی توانست طاقت بیاورد و شری می کرد که باعث شد از روی تخت بیفتند و دهن و لپ او به شدت آسیب و خون زیادی از او رفت و روز ما خراب شد بعد از ناهار رفتیم بازار بعثت و آنجا بانو برای جوجو یک گردن بند (و ان یکاد) گرفت تا انشاء الله از این به بعد آسیب نبیند.ساعت ۱۹:۱۵ شب خسته و مانده آمدیم خانه فوتبال استقلال و صبا باتری را نگاه کردیم که یک بر یک مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 23:17

خاطره سه شنبه 23 شهریور1383دیروز از صبح زود که بیدار شدم برنامه ام به این شکل بود:ابتداء نماز،قدری فیلم،حمام،قرآن،خواندن و فیش برداری از کتاب ایران در دوره تیموریان(کمبریج)درست کردن چایی و سرانجام صبحانه خوردیم.در روز تعطیل سعی کردم به همه کارهای شخصی و مطالعاتی بپردازم.اما بانو قدری عصبانی و ناراحت بود از اینکه من از صبح زود بیدار شدم و به کارهای مورد علاقه خود مشغول شده ام.هدف من این بود که از روز تعطیل به نحو احسن استفاده کنم.بانوی زیبا هم که از خواب بیدار شد اگر کاری از من خواست برایش به نحو احسن انجام دادم.بانو نباید توقع داشته باشد که من دائم در کنار او باشم من اگر بخواهم یک روز تعطیل را به بطالت و الکی بگذرانم اعصابم خراب می شود و چون نمی خواستم دیروز هم مانند جمعه شود بنابراین با خود کتاب به خانه بردم تا در فرصت های مناسب مطالعه نمایم.نزدیک های ظهر ابتداء به فروشگاه پوشیران رفتیم و مقداری از لباس هایی که برای عارف خریده بودیم و برایش اندازه نبود را پس دادیم.بعد از آن به خانه مامان رفتیم،مسعود آقا هم آنجا بود از نحوه برخورد نیروهای انتظامی ناراحت و دل پر دردی داشت.از مدیران کشوری هم که بدون داشتن برنامه ریزی های استراتژیک مشغول اداره کشور 70 میلیونی هستند گلایه داشت و امیدوار بود که در انتخابات آینده ریاست جمهوری دولت با تدبیر بر سر کار آید.برادرم مسعود هم برای ناهار به همراه مرضی خانم و پسرشان آقا فرهاد به آنجا آمدند بعد از ناهار کتاب خواندم عصر هم فوتبال استقلال تهران و استقلال اهواز را دیدم که یک بر یک مساوی شد.ابومسلم یک بر صفر حریف خود را شکست داد و امیدوارم در این فصل تا به آخر هین طور باشد.آرزوی موفقیت دارم برای این تیم و مربی زحمت کش آن آقای اکبر خان میثاقیان .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 18:09

صفحه بندی